

سال نو رو از صمیم دل تبریک میگم




كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت

پرم سوخت از شعله ی نگاهت ، دم بر نیا وردم
چه خوش بو دم از اینکه عشقت را به دست آوردم
یک روز رفتی و من نشستم به انتظارت
دل خوش بودم به بر گشتت ، دم بر نیاوردم
مهم نیست
مهم نیست که پیشم نبا شی
مهم نیست که ازم جدا باشی
مهم نیست که به یادم نباشی
مهم نیست که دوستم نداشته با شی
مهم نیست که مرا در یاد نداشته باشی
مهم اینست که در قلب من جای داری و من تا ابد عاشقانه می پرستمت
انتظار
بگسستم از دنیا و نشستم به گوشه ای
نشستم به انتظار ، به انتظار بیهوده ای
نشستم به گوشه ای و گذشت همه عمر
به امید بر گشتت گشته ام دیوانه ای
فرسوده شد تن از یک جا نشینی
نمی دانم کنون تو با کی نشینی

سكوتت زيباست اما گاهي اين سكوت آنقدر طولاني مي شود
كه تصور مي كنم ديگر نيستي تا جوابم را بدهي
كاش مي توانستم دستانت را لمس كنم و صدايت را بي آنكه چيزي بگويي بشنوم
كاش ميتوانستم عشق را از نگاهت بخوانم
كاش ...
اگر مي دانستي كه صدايت نوازشگر روحم است شايد اينقدر حبس اش نمي كردي
كاش ميدانستي اما نمي داني
نمي داني كه چقدر اكنون محتاج توام ولي حال دارم به جاي خاليت مي نگرم و
غرق در خيالات با تو بودن ميشوم و
به جاي آرام گرفتن بيشتر ز پيش غمگين مي شوم
اشكهايم سرازير مي شوند و مسير هر روزشان را طي مي كنند
نمي دانم چه بگويم شايد گفتن ديگر سودي نداشته باشد
ولي...
بدان كه صدايت بسيار زيباتر از سكوتت است اي بهترينم

آهای تو! تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست! تو که لبخند طلاییت واسه من عمری دوبارست!بیا و مثله گذشته جز من به همه شک کن! من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن
به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را دریاب......



نوشته شده توسط ..:: کوثر ::.. در 86/03/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
حاشا نکن عشقتو از چشم تو پیداست
چشمان تو لبریز از عشق و تمنا
این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید
عمر من دیوانه تا فردا نپاید
آیینه چشمان تو میگوید از عشق
روی لب شیرین تو اما گشاید
من تک درخت صحرای دورم
خورشید من محتاج نورم
تو میتوانی تا مثل باران بر من بباری
عشق من تا من بمانم
همچون پرستو تو ای مسافر
در سایه عشم بمان من سایه بانم
من خسته ای لبریز خواهش
در حسرت دست نوازش
یا زندگی بر من ببخشا
یا ریشه ام سوزان به آتش
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ
ـ
مرز بین من و چشمان تو یک لبخند ست
باد غارتگر این خاک غریب
برد با خود من و این اندیشه
که کنار تو بشینم آرام
درد آوارگیم داد حبیب
تا نبیند
چشم نا محرم شهر
زخم این پیکر عریان مرا.........
در کهکشان دل به دنبال توام ....و می دانم که می یابمت...!!گاه احساس می کنم
نمی خواهی تا با چشمان خسته ام هق هق هایت را به تصویر بکشم...!
اشکهایم را با نوازش باد به دست روزگار می دهم.می دونستی که ثانیه های
عمر من در هق هق های شبانه ام خلاصه می شود ..!؟
اغوشت را برای به اغوش کشیدنم بگشا.....
مرا با عشقت پیوند بزن و از عشق با من بگو..
عشق ما رویایی است...
" اگر از عشق بگویی با من.....!!"

هم نفس ترانه سازد ، هم پي بهانه آيد
هم بجز خيال رويت ، نظري دگر نيايد
همه شب خراب گشتم ز كمند زلف دلبر
كه مگر نسيم كويش خبراز سحر بيارد
ز تباهيت نگويم كه تو در خيال خامي
كه برون پرده گويي صنم آشيانه دارد
به كمند خوداسيري چو طمع زدل نراني
كه نه هركه موي بيند به ميانه راه دارد
همه عمرما درآن شد كه زنيم لاف مستي
كه دمي شراب نوشيمُ قفس زجان برآيد
زوصال شمع اي گل غم آتشم دگرنيست
بَرِ آستانش اي دل همه تن حجاب بايد
نه نشان دوست داني نه رموزعشق خواني

نوشته شده توسط ..:: کوثر ::.. در 86/03/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
می گویند از صبح بنویس، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،
باران پنجره ی چشمانم را شسته است.
همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدم های خوشحال،
اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را دربیاورم.
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پائیز،
که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنیِ زندگیم
از عهده ی داشتنش برآید.
سقف اعتماد تعمیری است.مدام چکه می کند،آغوش ترانه ها همچنان از
عطر تن او که باید پر باشد خالی ست،نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی
که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند.
این دل دیوانه همیشه یک پادشاهِ مغرور حقیقی داشته است،اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود
به جنون نمی رسید،.خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد.
اعتراضی نیست که کسی به که کسی نمی رسد به جنونِ رسیده

نوشته شده توسط ..:: کوثر ::.. در 86/03/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
واسه من فصل زمستون بهترین فصل خداست
آخه سردی سکوتم مثل سردی هواست
وقتی که بغض گلومو با ترانه میشکنم
حتی این ترانه ها هم واسه من چه بی صداست
وقتی که سفیدی برف میپوشونه زشتیارو
مثل خورشیده که بازم میکنه روز این شبا رو
شبا وقتی که دارم یخ زدن آب و تماشا میکنم
میبینم تواون یخا روی زمین ستاره هارو
میخوام این هوا بمونهمیدونم که خیلی سرده
توی سردیها بمونم آخه قلبم پره درده

من وتو عاشقیم اما هردومون مغروریم
دلامون روشنه از هم ظاهرا"بی نوریم
میتونیم با همدیگه تا آخر دنیا بریم
میتونیم یکی بشیم ولی از هم دوریم
گاهی وقتا این منم که باعث درد و غم تو هستم
به تو میگم که ولم بکن عهدمونو شکستم
گاهی وقتا تویی که میخوای منو برنجونی
با کارات میخوای بگی دل به نگات نبستم
خلاصه غروره که فاصله رو میسازه
غرور هر کی بیشتره عشقشو زود می بازه
من میخوام غرورمو توی دلم فنا کنم
آخه داشتن نگات برای من نیازه
به هیچی توی دنیا دیگه من دل نمیبندم
اگه زندگیم فقط غصه باشه بازم میخندم
هر کسی که ادعا کرد همیشه با من میمونه
با کاراش بهم نشون داد نمیشه واسم یه همدم
توی زندگیم با هر کی بودم بی خیالش شدم آسون
فکر نکن خیلی میخوامت تو نباشی هم جهنم
به خیالت تو نباشی دیگه از غصه میمیرم
اگه تنها هم بمونم جا نداره تو دلم غم
اینقدر دلخوشی دارم که بخوام تنها بمونم
اگه حتی دلخوش چیزی نباشم بی خیالم
آخه من خ
نيمه شب بود و تو در خاطر من چون هرشب
ره خواب بر چشم ترم مي بستي
در خيال من و انديشه من بودي تو
نه همين شب همه شبها هستي
خاطرت آرام به انديشه من مي آيد
همره خاطر تو بغض و غرن * مي آيد
همه شب حال من اين است
نه اين شب تنها
همه بي تابي و شب بيداري
گونه تر کردنها
تو کدامين شب از اين حال دلم با خبري ؟
تو چه داني که چه سان ميگذرد ؟
لحظه ها ، ثانيه ها ، بي تو سرکردن ها
کاش ميدانستي .....
کاش ميدانستي شوق ديدار تو در سر دارم
کاش ميدانستم .....
کاش ميدانستم که اگر باز بگويم با تو
از تو چه پاسخ دارم
کاش ميدانستي ....
کاش ميدانستي که به اندازه اين فاصله ها
من از اين فاصله ها بيزارم
کاش ميدانستم ....
کاش ميدانستم که چه در سر داري
چيست برهان دمي لطف و دمي آزارم
کاش ميدانستي کاش ميدانستم
چه بگويم با تو ؟
چه بگويم از تو ؟
به که گويم جز تو ؟
چه بگويم با تو ؟
تو که هر قصه من ميداني
چه بگويم با تو ؟
تو که احوال پريشان مرا ميداني
چه بگويم از تو ؟
نشود گفت همه جور تو در يک دفتر
چه بگويم از تو ؟
که چه کرد شمع به پروانه ؟!!
نه ....... از آن هم بدتر
به که گويم جز تو ؟
همه لب تر کرده ز پيمانه شب
مست خوابند همه
اين همه مست کجا هوش شنيدن دارد
به که گويم جز تو ؟
من در اين خلوت تاريک در اين بند اطاق
اين همه ديوار کجا گوش شنيدن دارد
نشد اين تا ز سر لطف شبي
سوي من آيي و
بر من نظر تازه کني
نشد آن تا ز سر بخت شبي
همچو گم کرده رهي
از سر کويم گذري
چو نه اي لطف تو داري ، نه من آن اقبال
شوق ديدار تو را ............
چه اميد عبثي ، آرزوئي چه محال


دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوست دارم
روزای روشن آفتابی رو خیلی دوست دارم
با هوای تو توی کوچه های دلواپسی
غروب مبهم سرخابی رو خیلی دوست دارم
باخیال تو اگه باشه خیالی ندارم
شب تا صبح گریه و بی خوابی رو خیلی دوست دارم
میدونم یه روز میای عمریه بی قرارتم
انتظار تو و بی تابی رو خیلی دوست دارم
دوست دارم طناب ماه رو بگیرم بالا برم
واسه این شبای مهتابی رو خیلی دوست دارم

نوشته شده توسط ..:: کوثر ::.. در 86/03/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
تو اين زمونه با کسی افسانه دل سر نکن
هرکی ميگه دوست دارم , دروغ ميگه باور نکن
با تو ديگه هرکی بخواد , دست وفاداری بده
تو دست ديگه ش خنجره , بی وقفه تو قلبت زده
روز که ميری به وعده گاه , کسی به پيشواز نمياد
شب از توی کوچه ديگه , صدای آواز نمياد

تویه آخرین تماست گفتی از یاد تو رفتم
گفتی عاشقی دروغه از هوس بود هرچی گفتم
دلمو چه ساده باختم به نگاه پر فریبت
چه آتشی می سوزونه اون دوتا چشم نجیبت
دیگه حرمتی نذاشتی واسه این دل دیوونه
دلمو شکستی ، باشه تو فقط یادت بمونه
بعد تو جایی ندارم واسه موندن ای غریبه
رفتنت راستی محضه، نه دروغه نه فریبه
حالا ديگه آيينه هم داره به من دروغ ميگه
ای قلب نااميد من عاشق شدن بسه ديگه

روي تخته سنگي نوشته شده بود:
اگر جواني عاشق شد چه کند؟...
من هم زير آن نوشتم:
بايد
صبر کند...
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد
چه کند؟...
من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتراست...
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما.............
زير تخته
سنگ جواني را مرده يافتم.....
بـاهـات نبـودم، برات که بودم 
اگه چشمات نبودم، نگات که بودم،
هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي
اگه حرفات نبودم، صدات که بودم
اگه پـاهـات نبودم، يه راه که بودم 
اگه گريه نبودم، يه آه که بودم،
تو خودت مثـل روز آفتابي هستي 
اگه خورشيد نبودم، يه ماه که بودم،
مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل


نوشته شده توسط ..:: کوثر ::.. در 86/03/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟
چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی
اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی
من یه تنها یه گریزون از خودم
یه دل خسته ی از خود بی خودم
یه ترانه از ته دل که همش سیاه وسرخه
یه نوای عارفانه یه غزل یه حسّ سرفه
توی آوار قصیده من یه حس بی خیالم
یه نگاهِ تو قفس که شوق آزادی ندارم
از تبار آفتابم؛گرم و سوزان و زننده
تو اوج بهت رسیدن، دریغ از حتی یه خنده
با تموم بی خیالی فکرت از فکرم نمیره
نکنه یه وقتی فردا، فکرتو ازم بگیره
نه !تموم آرزوهام!یاد تو یه حس نابه
این قلم بی گفتن از تو انگاری که توی خوابه
اگه من رنگ خزونم، یا اگه تنهام گذاشتی،
خوب زمونه بی وفابود تو که تقصیری نداشتی

یادمه یه روز و روزگاری ما عاشق همدیگه بودیم توی سیل بی کسی قایق همدیگه بودیم
همیشه مثل دو خط موازی ،کنارهم،تو یک مسیر فکر می کردیم که فقط لایق همدیگه بودیم
اما زندگی یه قاعده ،یه قانونی داره؛همیشگی دو تا خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن به سادگی
ما باید واسه رسیدنِ به هم داشتن هم می شکستیم می شدیم اسیر اون قاعده وقانون غم تو زندگی
اما باز نشد که مال هم بشیم ، دیر شده بود آخه اون خط موازی(که تو بودی)دیگه دلگیرشده بود
واسه همین تا یک غریبه از جاده رسید عشق بی زاویه مون مثلثی پیر شده بود
یه طرف من ، یه طرف تو ، یه طرف اون غریبه تو باید می گفتی که کدوم یکی مون غالبه
اما تو غریبه رو خواستی ومن تنها شدم حالا من هیچی وهیچ کسو ندارم؛دیگه مرگم غریبه
برای شنیدن اهنگ رو اسم اهنگ کلیک کن
نوشته شده توسط ..:: کوثر ::.. در 86/03/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم
ديوانه شوم ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ
چشم ديگري نگا ه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد
نمي كند
براي گريستن شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال
تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگا ههاي كه تنها دليل زندگي و عشقم بود
صبر مي كنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي از آن
عاشقان است
دوستت دارم

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که
همیشه آنرا با شفق می شویم
و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم
کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است
کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو
.کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد
کاش میدانستی.......
کاش می دانستی........

می بارند و می بارند
تا این سوی نا چیزی هم که مانده است را هم از دست بدهند
و در سیاهی دنیای خود جز نقش روی ماه و در عالم خیال تصور نکنند
تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارم
و من که در غم عشقت میسوزم از حریم حرم پاک این دل که آشیانه عشق توست
پاسبانی میکنم تا در آن جز اندیشه عشق پاکت هیچ جای نگیرد
سینه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است
در میان سینه ام سوزشی احساس می کنم
گویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد
وتنم را از عشق می سوزاند
سرا پا همچون دیوانه ای گم کرده راه به دنبال درهای عشق میگردم
تو میدانی این درهای فنا شدن کجاست ؟....
می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم ....
دل من خدای مهربانی های توست
ای تک ستاره قلبم دلم تنگه برات
کاش باز هم بتوانم تو را ببینم

آمــدی جــانم بقـــربانت ولــــی حــالا چــــــرا
بیــوفا حــالا کــه من افتــاده ام از پــا چــرا
نــوشداروئی و بعــد از مرگ سهــراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حـــالا چــرا
عمـــر مــارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امــروز مهمان تــوام فردا چـــرا
نازنینا ما بنــاز تـــــو جــوانی داده ایـــــــم
دیگـــر اکنـــون با جـــوانان ناز کــن با ماچرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پریشان مــی کند
در شگفتم من نمی پاشد زهــم د نیــــا چــــرا
در خــزان هجــر گل ای بلبــل طبـــع حــــزین
خاموشی شرط وفاداری بــود غــوغــا چـــرا
شهـــریارا بــی حبیب خـــود نمی کـــردی سفر
این سفــر راه قیــامت میـــروی تنهــــا چــــرا

| در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم | عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم | |
| با عقل آب عشق به یک جو نمیرود | بیچاره من که ساخته از آب و آتشم | |
| دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز | صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم | |
| پروانه را شکایتی از جور شمع نیست | عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم | |
| خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست | شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم | |
| باور مکن که طعنهی طوفان روزگار | جز در هوای زلف تو دارد مشوشم | |
| سروی شدم به دولت آزادگی که سر | با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم | |
| دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان | لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم | |
| هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب | ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم | |
| لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی | تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم | |
| ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار | این کار تست من همه جور تو میکشم |


لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله
لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله
حرفای قشنگ تو برام نيازه
راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه
آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟
چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟
کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی
واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی
خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو
اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو
به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله
منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله
الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم
تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم
نوشته شده توسط ..:: کوثر ::.. در 86/03/29 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت